لبیک یا امام نقی (ع)
خواستم ،توانستم.
درباره وبلاگ


می تونانم از این که هستم بالا تر بروم و می روم ان شالله.

مدیر وبلاگ : لیلا شاکری
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 1 مرداد 1391
لیلا شاکری

دانلود فایل با لینک مستقیم


رهایی نوشته ام البنین منیری

به سعیدگفتی توی اون چند سال زندگی با جواد چه کار ها کردی؟

شادی: خفه شو .

سیاوش از جاش بلند شد و با پشت دست محکم تو دهان شادی زد.

سعید شادی رو گرفت تا نیفته .

رو به سیاوش گفت: من همه چی رو می دونم نیازی به گفتن تو نیست .

سیاوش: خوبه .....خوبه.

لب شادی پاره شده بود داشت خون می اومد ازش.

جبیب یه دستمال برداشت و داد دست سعید گفت: بگولبش رو  پاک کنه .

سعید دستمال رو گذاشت رو ی لب شادی تا خونش رو پاک کنه.

شادی که تمام کوه آرزوهاش و رویا هاش یه دفعه فرو ریخته بود .

چشماش پراز اشک شده بود.

حبیب نگاهی بهش کردو با سنگ دلی کامل گفت: گریه هیچ دردی از تو دوا نمی کنه.

شادی همچنان  بی صدا  گریه می کرد و اشک می ریخت .

سیاوش بلند شد و چای خودش رو برداشت رفت جلو پنجره ایستاد در حین بیرون نگاه کردن چایش رو خورد.همون جا ایستاده بود انگار نمی خواست بیاد بشینه.

شاید هم روش نمی شد به چشم های سعید نگاه کنه .

حبیب  با این که سعی می کرد خودش رو کنترل کنه و سخت نشون بده ولی تحمل دیدن اشک های شادی رو نداشت .

بارها این نکته رو بهش تذکر داده بود. هر بار خواستی گریه کنی بعد رفتن من گریه کن. نه قبل از اومدن من،  یا وقتی که من اینجام .

ولی الان شادی یا دونسته یا ندونسته داشت با این کار حبیب رو عصبانی می کرد .

سعید هم مثل کسانی که شوکه شدن اصلاً تو خودش نبود .

حبیب استکان چایی رو برداشت دست اش یه نگاهی به استکان کرد دید هنوز چای توش داغه یه نگاهی به شادی کرد و گفت نگفتم گریه رو تمومش کن.

شادی همونطور که گریه می کرد گفت: الهی بمیری که هر چی می کشم از دست تو..

 حبیب استکان چای رو که هنوز دستش بود با یه حرکت  روی شادی ریخت ..

شادی بلند شد و داد زد که آی سوختم آی سوختم .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 شهریور 1398
لیلا شاکری

دانلود فایل با لینک مستقیم



کتاب رمان دور از مهتاب نوشته‌ی ام البنین منیری،

داستان دختری به اسم لیلا را روایت می‌کند که مثل یک مرد بار آمده و با پدرش رفیق و همکار بوده است. او می‌داند که پدرش چه کاری می‌کند و مثل یک محافظ کنارش بوده است. یک روز در نبود پدرش از خانه بیرون می‌رود تا با دوستان دوره‌ی دبیرستانش دیدار تازه کند که برحسب اشتباه دزدی می‌شود و ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 شهریور 1398
لیلا شاکری
ساحل اثر سوم ام البنین منیری
ساحل اثر سوم ام البنین منیری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 شهریور 1398
لیلا شاکری
روزهای سخت انتظار
روزهای سخت انتظار اثر چهارم ام البنین منیری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 شهریور 1398
لیلا شاکری
پسرخاله ها
پسرخاله ها قسمت اول پروانه اثر ام البنین منیری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 شهریور 1398
لیلا شاکری
پروانه اثر ششم ام البنین منیری

 

پریناز توی اتاق فرهاد نشسته بود و اروم اشک می ریخت در اتاق باز شدو فرید اومد داخل نگاهی بهش کردو گفت:چیشد ؟رفت.

پریناز اروم طوری که صداش از ته چاه در می اومد گفت :اره

فرید تلخ خندی زدی گفت:پس انقدر دوست داشت.

پریناز سرش پایین بود و هیچی نمی گفت .فرید از اتاق بیرون رفت و در بست.

پریناز دوباره خودش رو روی تخت خواب انداخت و زد زیر گریه به همه ی ارزوهایی که داشت و تبدیل به رویا شده بود گریه می کرد به همه امیدهایی که داشت و تبدیل به خواب شده بود گریه می کرد .به عشق ناکامش ،به روزهایی که بافرهاد می تونست باشه و نبود.به اون چهار روز زندگی پراز هیجان .

به تمام روز هایی که برای داشتنش نقشه می کشید.برای روزهایی که باهم تنها، فقط نفس می کشیدن بدون یه کلمه حرف.

توی این خیال ها بود که صدای دراومد بعد صدای فرشاد اومد که می گفت:فرهاد هستی .دوبار که در و زد ،بعد در باز شد واومد داخل .فرشاد وارد اتاق شدو چشمش افتاد به پریناز ،درو بست و ایستاد.

فرشاد به پریناز که چشمش از اشک قرمز شده بود نگاه کردو گفت:فکر نمی کنی دیره.

پریناز سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت.

فرشاد:کاش دیشب این اشک هارو می ریختی.

پریناز:نزاشت.

فرشاد:نزاشت یا از دلش نیومد.

پریناز:نمی دونم.

فرشاد:پس هنوز نمی دونی دوست داره یا نه.

پریناز:نخواست خودم رو بشکنم.

فرشادنیش خندی زدو گفت:خدای من .بعد توهم خیلی مغروانه از اتاق اومدی بیرون و گفتی به جهنم هرچه بادا باد.

پریناز از جاش بلندشدو گفت:برو بابا  توام وقت گیر آوردی.

فرشاد:خیلی خوب پس از اتاق که رفتی بیرون فرهاد رو کلا فراموش کن و خودت رو بسپار به دست سرنوشت .چون با کاری که تو کردی.فکر نکنم دیگه بتونی از دست وجدان درد اروم بگیری.در ضمن با کاری هم که فرهاد کرد ناخواسته تورو تو درد سر انداخت.

پریناز هیچی نمی گفت و فقط نگاه می کرد.

فرشاد دوباره گفت:از امروز منتظر باش که سایه خانوم بهت بزرگی کنه.از امروز منتظر باش که سایه هرچی دق و دلی توی این مدت داشته سرت خالی کنه.

از امروز منتظر باش که شدی کارگر خونه سایه.

پریناز:الان من باید چیکار کنم.

فرشاد:فقط باید صبور باشی .همین.

پریناز:فرهاد سرش و برداشت و فرار کرد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 شهریور 1398
لیلا شاکری

تا زمین قدم برداشت ، آسمان نوشت علی

آسمان که برپا شد ، کهکشان نوشت علی

 

کهکشان که پیدا شد ، یک جهان نوشت علی

این جهان که معنا شد ، بیکران نوشت علی

 

بیکرانه‌ها پر شد ، لامکان نوشت علی

با هرآنچه که میشد ، با همان نوشت علی

 

با قلم نوشت علی ، با زبان نوشت علی

و سپس هر آنچه داشت ، در توان نوشت علی

 

روی صورت انسان ، روی جان نوشت علی

با غبار او روی ، چشممان نوشت علی

 

آنقدر نوشت از او ، تا جهان پر از او شد

تا که دست حق رو شد ، ذکر عاشقان هو شد

 

پس دو مرتبه روی ، صورتم نوشت علی

دوست داشت پس روی ، قسمتم نوشت علی

 

در رگم که جاری شد ، غیرتم نوشت علی

پا شدم زمین خوردم ، همتم نوشت علی

 

تا کمی ضعیف شدم ، قوتم نوشت علی

آمدم ذلیل شوم ، عزتم نوشت علی

 

پس خدا خودش روی ، قیمتم نوشت علی

روی بیرق سبزِ ، هیئتم نوشت علی

 

آنقدر نوشت علی ، روی سرنوشت من

تا فقط علی باشد ،‌ خانه بهشت من

 

روز اول خلقت ، با علی حساب شدم

در قنوت او بودم ، تا که مستجاب شدم

 

زیر پای او ماندم ، تا غبار ناب شدم

بر سرم چنان تابید ، تا که آفتاب شدم

 

آنقدر که او تابید ، از خجالت آب شدم

در غدیر چشمانش ،‌ من هم انتخاب شدم

 

آنقدر نگاهم کرد ، تا که من خراب شدم

زیر جوشش چشمش ، ماندم و شراب شدم

 

مِی شدم پیاله شدم ، مست بوتراب شدم

هی علی علی گفتم ، در علی مذاب شدم

 

می‌نویسم از عشقم ، می‌نویسم از دردم

غیر دور چشمانش ، هیچ جا نمی‌گردم

 

کعبه پلک زد آری ، صبح نور پیدا شد

کعبه در طوافش رفت ، تا درِ حرم وا شد

 

قبله از سر جایش ، پیش پای او پا شد

زیر پای او زمزم ، چشمه چشمه دریا شد

 

کعبه از نفس افتاد ، نوبت مسیحا شد

او شفا گرفت و بعد ،‌ تازه دور موسا شد

 

پا برهنه راه افتاد ،‌ تا دلش مصفا شد

هر کسی که او را دید ، بدتر از زلیخا شد

 

یوسفانه مجنون شد ، یوسفانه لیلا شد

هر کسی که دورش گشت،نور چشم زهرا شد

 

ما کجا و این کعبه ، اینکه کعبه زهراست

ما محب دریاییم ، جای ما فقط دریاست

 

توی محفل ذکرش ، درّ ناب می‌ریزند

پای هر علی گفتن ، هی ثواب می‌ریزند

 

روی ما فرشته‌ها ، هی گلاب می‌ریزند

توی جام خالیّ ، ما شراب می‌ریزند

 

روی چشممان خاک ، بوتراب می‌ریزند

در شب سیاه ما ،‌آفتاب می‌ریزند

 

روی ما دعاهای ، مستجاب می‌ریزند

در حساب فردامان ، بی حساب می‌ریزند

 

کبریا که می‌بخشد ، این همه به عشق او

چون علی به ما آموخت ، لااله الا هو

 

ساکنان بالاها ، زیر گنبدش هستند

خیل انبیا جزو ، نور بی حدش هستند

 

فاطمه ، نبی تنها ، این دو هم قدش هستند

مرتضی و زهرا هم ، عشق احمدش هستند

 

روز و شب همیشه در ، رفت و آمدش هستند

شیعیان نمک دارند ، تا زبانزدش هستند

 

کربلا و سامرا ، صحن مرقدش هستند

و قم و خراسان هم ، خاک مشهدش هستند

 

ما که درّ و مروارید ، توی این صدف داریم

ما بهشت خود را از ، تربت نجف داریم

 

وقتی از دل یک سنگ ، خوب موشکافی شد

سنگ یا علی میگفت ، آنقدر که صافی شد

 

آنقدر که چون دُر شد ، چون عقیق شافی شد

شعر آفرینش هم ،‌ با علی قوافی شد

 

این کتاب خلقت هم ، با علی صحافی شد

عشق هم بدون او ، قصه‌ای خرافی شد

 

هر کجا کم آوردیم ، با علی تلافی شد

اینکه دور او گشتیم ، وای عجب طوافی شد

 

کعبه بی علی پوچ است ، کعبه بی علی سنگ است

کعبه در مدار خود ، با علی هماهنگ است

 

دست کعبه را اما بر سرش نمی‌بندند

راه را بر یاسِ ، پرپرش نمی‌بندند

 

تازیانه بر روی ، همسرش نمی‌بندند

شعله‌های آتش را ، بر درش نمی‌بندند

 

ریسمان به دستان ، دخترش نمی‌بندند

کربلا که آب بر ، اصغرش نمی‌بندند

 

آه کربلا گفتم ، آسمان به خود لرزید

کوفه باز هم اشک ، دختر علی را دید

 

رحمان نوازنی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
لیلا شاکری

تا زمین قدم برداشت ، آسمان نوشت علی

آسمان که برپا شد ، کهکشان نوشت علی

 

کهکشان که پیدا شد ، یک جهان نوشت علی

این جهان که معنا شد ، بیکران نوشت علی

 

بیکرانه‌ها پر شد ، لامکان نوشت علی

با هرآنچه که میشد ، با همان نوشت علی

 

با قلم نوشت علی ، با زبان نوشت علی

و سپس هر آنچه داشت ، در توان نوشت علی

 

روی صورت انسان ، روی جان نوشت علی

با غبار او روی ، چشممان نوشت علی

 

آنقدر نوشت از او ، تا جهان پر از او شد

تا که دست حق رو شد ، ذکر عاشقان هو شد

 

پس دو مرتبه روی ، صورتم نوشت علی

دوست داشت پس روی ، قسمتم نوشت علی

 

در رگم که جاری شد ، غیرتم نوشت علی

پا شدم زمین خوردم ، همتم نوشت علی

 

تا کمی ضعیف شدم ، قوتم نوشت علی

آمدم ذلیل شوم ، عزتم نوشت علی

 

پس خدا خودش روی ، قیمتم نوشت علی

روی بیرق سبزِ ، هیئتم نوشت علی

 

آنقدر نوشت علی ، روی سرنوشت من

تا فقط علی باشد ،‌ خانه بهشت من

 

روز اول خلقت ، با علی حساب شدم

در قنوت او بودم ، تا که مستجاب شدم

 

زیر پای او ماندم ، تا غبار ناب شدم

بر سرم چنان تابید ، تا که آفتاب شدم

 

آنقدر که او تابید ، از خجالت آب شدم

در غدیر چشمانش ،‌ من هم انتخاب شدم

 

آنقدر نگاهم کرد ، تا که من خراب شدم

زیر جوشش چشمش ، ماندم و شراب شدم

 

مِی شدم پیاله شدم ، مست بوتراب شدم

هی علی علی گفتم ، در علی مذاب شدم

 

می‌نویسم از عشقم ، می‌نویسم از دردم

غیر دور چشمانش ، هیچ جا نمی‌گردم

 

کعبه پلک زد آری ، صبح نور پیدا شد

کعبه در طوافش رفت ، تا درِ حرم وا شد

 

قبله از سر جایش ، پیش پای او پا شد

زیر پای او زمزم ، چشمه چشمه دریا شد

 

کعبه از نفس افتاد ، نوبت مسیحا شد

او شفا گرفت و بعد ،‌ تازه دور موسا شد

 

پا برهنه راه افتاد ،‌ تا دلش مصفا شد

هر کسی که او را دید ، بدتر از زلیخا شد

 

یوسفانه مجنون شد ، یوسفانه لیلا شد

هر کسی که دورش گشت،نور چشم زهرا شد

 

ما کجا و این کعبه ، اینکه کعبه زهراست

ما محب دریاییم ، جای ما فقط دریاست

 

توی محفل ذکرش ، درّ ناب می‌ریزند

پای هر علی گفتن ، هی ثواب می‌ریزند

 

روی ما فرشته‌ها ، هی گلاب می‌ریزند

توی جام خالیّ ، ما شراب می‌ریزند

 

روی چشممان خاک ، بوتراب می‌ریزند

در شب سیاه ما ،‌آفتاب می‌ریزند

 

روی ما دعاهای ، مستجاب می‌ریزند

در حساب فردامان ، بی حساب می‌ریزند

 

کبریا که می‌بخشد ، این همه به عشق او

چون علی به ما آموخت ، لااله الا هو

 

ساکنان بالاها ، زیر گنبدش هستند

خیل انبیا جزو ، نور بی حدش هستند

 

فاطمه ، نبی تنها ، این دو هم قدش هستند

مرتضی و زهرا هم ، عشق احمدش هستند

 

روز و شب همیشه در ، رفت و آمدش هستند

شیعیان نمک دارند ، تا زبانزدش هستند

 

کربلا و سامرا ، صحن مرقدش هستند

و قم و خراسان هم ، خاک مشهدش هستند

 

ما که درّ و مروارید ، توی این صدف داریم

ما بهشت خود را از ، تربت نجف داریم

 

وقتی از دل یک سنگ ، خوب موشکافی شد

سنگ یا علی میگفت ، آنقدر که صافی شد

 

آنقدر که چون دُر شد ، چون عقیق شافی شد

شعر آفرینش هم ،‌ با علی قوافی شد

 

این کتاب خلقت هم ، با علی صحافی شد

عشق هم بدون او ، قصه‌ای خرافی شد

 

هر کجا کم آوردیم ، با علی تلافی شد

اینکه دور او گشتیم ، وای عجب طوافی شد

 

کعبه بی علی پوچ است ، کعبه بی علی سنگ است

کعبه در مدار خود ، با علی هماهنگ است

 

دست کعبه را اما بر سرش نمی‌بندند

راه را بر یاسِ ، پرپرش نمی‌بندند

 

تازیانه بر روی ، همسرش نمی‌بندند

شعله‌های آتش را ، بر درش نمی‌بندند

 

ریسمان به دستان ، دخترش نمی‌بندند

کربلا که آب بر ، اصغرش نمی‌بندند

 

آه کربلا گفتم ، آسمان به خود لرزید

کوفه باز هم اشک ، دختر علی را دید

 

رحمان نوازنی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
لیلا شاکری

نیستم بیگانه، هستم آشنایت یا علی
از ازل دل داده بر مهر و ولایت یا علی
تا جمال خویش را در کعبه حق ظاهر کند
پرده گیرد از جمال دلربایت یا علی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
لیلا شاکری

ای تو کعبه را نگین، یا امیر المؤمنین
ای تو خلقت را پدر، وی خلائق را امین
کن نظر از روی لطف، به تمام پدران
روز سیزده رجب، ای امیر مؤمنان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
لیلا شاکری


( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات